تبليغاتX
آسمانم ابریست

آسمانم ابریست

 وقتی فکر می کنم به این سالهای سپری شده ی عمرم ، واقعا نمی دونم کِی بوده که لذت برده باشم؟ همیشه بستر برای لذت بردن از این زندگی تا حد قابل قبولی فراهم بوده ولی من هیچوقت لذت نبردم...نمی دونم دست خودمم نیست ولی  همیشه تا حد زیادی فکر می کنم  مامان در این مورد بی تقصیر نبوده . خدای من نمیخوام بی انصاف باشم ولی... همیشه آرزو می کنم کاش... (سانسور شد!)

مامان از همون سالهای ابتدای کودکیم تنها چیزی که در مورد من براش مهم بود ، فقط درس و  نظم بوده! فقط و فقط!(یا من اینجوری حس کردم!). گاهی به این فکر می کنم که مامان در سالهای جوونی خودش دختر روشنفکر و مستقلی بوده. برخلاف عقیده پدرش درس خونده، در مقابل مخالفتهای شدیده پدرش برای دانشگاه رفتن ایستاده و  دانشگاه رفته و سر کار میرفته  و بر عکس خواهر های دیگه اش خیلی زود مستقل شده بدون اینکه ازدواج کنه. ولی الان خاله هام که از مامان بزرگترن  و تحصیلات آنچنانی هم ندارن، خیلی دید بازتر و بهتری نسبت به مامان  دارن!!

به هر حال مامان در زمینه تحصیل ِمن  اونقدر مته به خشخاش گذاشت که آخرش هم چیزی نشدم!! ولی اعتراف می کنم این قضیه  این روزها خیلی اذیتم میکنه. وقتی می بینم یه زمانی بین  بچه های هم سن و سال فامیل فقط من راهنمایی و دبیرستان مدرسه تیزهوشان می رفتم و هر کی منو میدید کلی بهم امیدوار میشد در آینده چیزی خواهم شد(زهی خیال باطل!)؛ این آخر و عاقبتم شده  خیلی حرص می خورم! وقتی میبینم اینقدر جا موندم ناراحت میشم.یا وقتی میبینم  از دید همه خصوصا  بابا، من و برادرم خیلی از نظر هوشی بهم نزدیک بودیم ولی اون یه بچه المپیادی شد که بدون کنکور رفت دانشگاه و من این شدم، باز حرص میخورم!!!

به هر حال دقیقا   این دوموردی که مامان روش حساسیت داشت، من گند زدم بهشون !!! البته در مورد آدم لجبازی مثل من ،مطمئننا  رفتار اون  نتیجه ایی غیر از اینکه الان هست نمیداشت...

 

 

*دیشب بعد از اون دعوای عجیبم با مامان و حس و حال مزخرفی که اومده بود سراغم، وقتی شبش  میخواستم بخوابم ، اولین چیزی که به خودم گفت این بود که باز امشب چه کابوسی میخوام ببینم!

ولی رویای دیشبم بی نظر بود.اینقدر این اواخر فقط کابوس و خوابهای وحشتناک می بینم و حتی در خواب هم آرامش ندارم، دیدن یه خواب آروم و با آرامش کلی بهم  انرژی میده.البته فکر کنم خوابم بیشتر تحت تا ثیر  فیلم "خاطرات یک گیشا"  بود که دیشب دیدم!

 موقع  دیدن فیلم  دلم خیلی  گرفته بود و  داستانش منو یاد چیز ی انداخت  که  بعد از سالیان سال در سکانس پایانی ِ فیلم اشکم در اومد! البته بخاطر خودم اشک می ریختم!عجب آدم ضایعی هستم من!!!:دی

 خواب دیدم سفر کردم به یه جای کوهستانی ِ مشرف به دریا.یا مناظر پاییزی ِ زیبا و بدیع!!وقتی پام رو در اون آب زلال گذاشتم و راه رفتم یه آرامش بی نظری در وجودم اومد. خلاصه اینکه رویای شیرینی بود و من امروز هی  این خواب یادم می  افته و حال می کنم باهاش! در عالم واقعیت که آرامش نداریم باید بچسبیم به خوابمون دیگه!!!

فقط یه قسمت از  این خواب برای من نا مفهوم بود و دلهره آور!همراهی که در این سفر داشتم اون کسی نبود که باید می بود!یکی از آشنایانی بود که من خیلی کم می بینمش و اصلا بیادش هم نمی افتم  و تازه، ازدواج هم کرده!! بلا به دور!  جریان این قسمت از خوابم رو درک نکردم!

  

پ.ن: بخش اول این نوشته محصول دیروزه، البته قبل از اون پیرشان احوالی ها!

پ.ن:از دیدن فیلم لذت بردیم! علی الخصوص از مناظرش! خدا رو شکر که بر اثر فقر مطالعاتی رمانش رو هم نخونده بودیم!

 

این روزها خیلی نگران زمانی هستم که میگذره.نگران این روزها...فرصت ها ...ثانیه ها

هی به خودم تلنگر می زنم که حواست باشه آسی، قدرشون رو بدون. فرصت داره تموم میشه...معلوم نیست تا کی تو بتونی خودت رو بسازی و اصلاح کنی!! تا کی بتونی شاد باشی و لذت ببری!!تا کی جوون باشی!!....ولی کو گوش ِ شنوا!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط آسمان   |